شب آخر.تلخ شد زرینی قلبم با طعنه ای سیاه به عظمت ترس های گذشته ام.رسم روزگار برآن شد که این عجوزه ی هزار داماد لگد مال کند روح از قبل خسته ام را. خوابی ممتد در یک روزی از تمام روز های ابری ام ، ماشه ی زخم نمودنم را کشید. این شد سرانجام بازگشت احتمالی ام به دوران اختناق قبل .هیهات از سنگینی بار دنیا